روانشناسان مکتب آلمانی:ویلهم وونت،فروید،یونگ،اریکسون،
اگر در آمریکا روانشناسان بودند که در آغاز کار روانشناسی دین را پیش بردند،در آلمان این رشته عمدتا قلمرو ویژه فلاسفه و الهیون بوده است.
نخست،چنان که در کار شلایرماخر و ریچل دیده می شود،موضع روانشناختی تابع نوعی موضع الهیاتی خاص بود.لیکن اندکی پیش از آغاز قرن
بیستم،روانشناسی به عنوان عنصری بنیادین،اگر نگوییم در مطالعه دین به طور کلی( دین شناسی )،دست کم در حوزه کلی الهیات به کار گرفته
شد.گوستاو فوربروت( ۱۸۹۵ )،در اثری درباره روانشناسی ایمان،ورود نوعی روانشناسی اساسأ توصیفی را به عرصه الهیات تاریخی و روشمند
امری سودمند و ضروری می داند ( ص۲).امیل گخ (۱۸۹۶)نیز با ورود روانشناسی توصیفی به عرصه پژوهش درباره دین موافق است،اما برخلاف
فوریروت،معتقد است که این نوع روانشناسی باید بکلی از گفتمان ما بعد الطبیعی یا الهیاتی دور بماند،و باید داده های خود را از تاریخ ادیان و نیز
تجربه دینی خود محقق برگیرد.علاقه روزافزون به ایجاد نوعی روانشناسی دین با ظهور آثار آمریکایی،بویژه ترجمه آثار جیمز و استارباک،نیرو و جهت
تازه ای گرفت.روش پرسشنامه ای مکتب کلارک را برخی کسان در آلمان پذیرفتند اما دیگران بشدت از آن انتقاد کردند،زیرا این فن را حداکثر برای
معدودی از مسائل کارآمد می دانستند.در پذیرش روش جیمز نیز چنین اختلاف نظری وجود داشت،عمدتا از آن رو که جیمز از موارد بسیار افراطی و
حتی آسیب شناختی بهره گرفت و به عوامل تاریخی و نهادی بی توجه بود.اگر چه بسیاری محققان از این روش ها انتقاد می کردند،با این حال
آمریکایی ها را می ستودند زیرا نوعی روانشناسی دین پدید آورده بودند که علمی مستقل و صرفا تجربی درباره واقعیات دینی به شمار می رفت
(فابر،۱۹۱۳؛کوپ،۱۹۲۰).اجماع بر سر اهداف،روشها،و محدودیت های روانشناسی دین بوضوح دور از دسترس مینمود،لیکن علاقه عمومی
آن قدر بود که ادبیاتی در این باره پدید آورد و بسرعت بر حجم آن بیفزاید.
منبع:کتاب روان شناسی دین_چاپ دوم/نویسنده:دیوید ام.وولف/مترجم:دکتر محمد دهقانی/صفحۀ:71
درباره این سایت